خبرنامه پيامكى



شماره همراه:

عضویت لغو عضویت

لطفا شماره خود را بدرستی وارد نمائید!

تصاویر تصادفی

عضویت در خبرنامه

بازدید کننده گرامی برای اطلاع از برنامه های نقالی شاهو صالحی از طریق پیامک لطفا شماره خود را در قسمت خبرنامه پیامکی ثبت نموده ویادر خبر نامه سایت عضو شوید.

نام:

ایمیل:

جستجو در سایت

اخبار جدید


به سايت رسمى شاهو صالحى نقال داستانهاى ملى و حماسى ايران خوش آمديد.شاهو صالحى شاگرد زنده ياد مرشد ولى اله ترابى است و در زمينه نقالى مكتب تهران،نقالى مكتب كوردستان،نقالى مكتب بختيارى و نقالى مكتب خراسانى فعاليت مى كند.

آن چنان به ایران علاقه مندم که حتی تمام بهشت را با یک وجب از خاک ایران عوض نمی کنم.
جهت اطلاع از برنامه های نقالی شاهو از طریق پیامک لطفا شماره خود را در قسمت خبرنامه پیامکی ثبت نموده ویادر خبر نامه سایت عضو شوید.لازم به ذكر است كه فقط اجراهايى كه در محافل خصوصى ، ادارات و سازمانها انجام ميشود ، از طريق پيامك اطلاع رسانى نمى شود .
اسبان مشهور ايران و جهان
درباره ی مردان مشهور تاریخ بشر ، کتابها و مقاله های فراوان نوشته اند .تاریخ ملل در حقیقت شرح زندگانی مردان نامدار گذشته است،که غالباً ایشان را به غلط " رجال بزرگ تاریخ " می خوانیم ! اما درباره ی جانوران بزرگ تاریخ یا تاریخ جانوران نامدار ، هنوز کتاب مخصوص و مستقلی نوشته نشده است. در صورتی که حیوانات وحشی یا اهلی نیز در افسانه ها و داستان ها ی ملی ، یا حوادث تاریخی بسیاری از ملتهای بزرگ جهان ،مؤثرو شریک بوده ، و مقام و منزلتی داشته اند . چنان که گاه مانند " گرگ روم " دستیار بنای تمدنی بزرگ گشته ، گاه چون اسب داریوش مایه ی ایجاد سلطنتی شده است و گاه نیز مثل اسب " کالیگو لا" سبب رسوایی و بدنامی امپراتور دیوانه بوده اند!
در معرفی " جانوران نامدار! تاریخ کتابی " به هفتاد من کاغذ " می توان نوشت ، ولی نگارنده در این مقاله به معرفی چند " رأس " از اسبان نامی بسنده می کند :
پگاز،اسب افسانه ای یونان
ظاهراً قدیم ترین اسبی که در افسانه های ملی کهن از آن نام برده اند ،پگازPEGASE است  بطوری که از اساطیر یونانی بر می آید” فورکوس”phoRcys خدای امواج که از “ پونتوس “PONTOSخدای دریا و “ژه”GE خدای زمین به وجود آمده بود ،که با "سه تو CETO" در آمیخت و از آن دو ، سه غول مهیب بالدار بوجود آمد ، که هرکس در چشم آنها می نگریست ، ناگهان سنگ می شد.
یکی از این سه غول " مه دوزMEDUSE " نام داشت . او را " پرسهPERSEE" از پهلوانان داستانی یونان
( در قرن پانزدهم پیش از میلاد) سر برید و از خون وی اسبی بالدار بوجود آمد که در افسانه های یونانی به پگاز معروف است.
پرسه پس از کشتن مه دوز براین اسب پرنده نشست و بر پشت او از اقلیمی به اقلیم دیگر رفت و کارهای بزرگ کرد که بیان آنها از حوصله ی این مقاله خارج است.
پگازبه پهلوانان داستانی دیگر یونان و بله روقون ، نیز خدماتی کرده است ، که شرح آنرا در افسانه های قدیم یونان باید دید.
قدیمی ترین اسب معروف افسانه ای ایران رخش رستم است که ما در فرصتی در آینده بدان اشاره می کنیم و اکنون به اسب های مشهور دیگر می پردازیم.
اسب داریوش اول
در تاریخ ایران ، قدیم ترین اسب ، اسب داریوش اول است ، که به گفته ی هرودت تاریخ نویس یونانی ، او را به پادشاهی رسانید. هرودت می نویسد: زمانی که کمبوجیه پسر کورش بزرگ می خواست به کشور مصر لشکر کشی کند ، نهانی برادر خود اسمردیس(بردیه)را از حسد کشت ، ولی در غیاب او مغی که به اسمردیس شباهت داشت ، در ایران بر تخت نشست و خود را برادر شاه خواند.
کمبوجیه هنگامی که از سفر مصر به ایران باز می گشت در سوریه از این واقعه آگاه شد و چون می دانست که آن مرد برادرش نیست ، برای دفع وی عازم ایران گشت. امّا وقتی می خواست بر اسب نشیند از نوک شمشیر خود زخمی برداشت و از آن زخم درگذشت. پس از مرگ او هفت تن از بزرگان پارس ، که از آن جمله یکی داریوش پسر ویشتاسب هخامنش بود، به تفصیلی که در تاریخ هرودت باید دید، اسمردیس دروغی را کشتند ، سپس بر سر انتخاب جانشین کمبوجیه به مشورت پرداختند ، و در آخر قرار بر این نهادند که روز دیگر هنگام طلوع خورشید با هم به محلی در خارج شهر روند ، و در آن جا هر اسبی که زودتر از اسب دیگران شیهه کشید ، صاحبش به پادشاهی ایران انتخاب گردد.
داریوش چون به خانه بازگشت ، این راز را با ستوربان خود اویبارس در میان گذاشت و گفت : " آیا می توانی کاری کنی که من شاه شوم؟"
اویبارس در جواب گفت :" اگر شاه شدن تو بسته به این است که اسبت زودتر از اسب دیگران شیهه کشد آسوده باش . زیرا من تدبیری می دانم که در نتیجه ی آن تردیدی نیست ." داریوش گفت :"پس شتاب کن و در این کار تأخیر روامدار ، که فردا روز آزمایش است."
"اویبارس " شبانه مادیانی را که محبوب اسب سواری داریوش بود ، به نقطه معهود برد و در آنجا بر درختی بست . پس از آن اسب داریوش را چند بار گرد آن مادیان گردانید و بدان نزدیک کرد.
روز دیگر که داریوش و بزرگان پارس سواره بدان محل رفتند ، اسب داریوش بیاد مادیان پیش رفت و شیهه کشید . همراهان داریوش بی درنگ از اسبان خود به زیر جستند و در پیش او به زانو در آمدند و او را به شاهی تبریک گفتند .
البته این مسئله مقرون به حقیقت نیست و جنبه ای افسانه ای دارد.
بو سفال “BUCE PhALE “
پس از اسب داریوش معروف ترین اسبان قدیم تاریخ بوسفال اسب اسکندر مقدونی است:
نوشته اند که این اسب را فردی از مردم "تسالی ThessALiA" از ولایات یونان ، به فیلیپوس پدر اسکندر به مبلغ سیزده تالان ( نزدیک به 156000 ریال ) فروخته بود و چون بر سینه ی این اسب لکه سفیدی شبیه به سر گاو دیده می شد اورا بوسفال نامیدند.
رام کردن " بوسفال " بر هیچ کس میسر نشد ، تا آنجا که روزی فیلیپوس خواست آن اسب وحشی را آزاد کند . ولی اسکندر که در کنار پدر ایستاده بود ، آهی کشید و گفت : " اسبی بدین زیبایی را از ترس و کم دلی نباید از دست داد."
فیلیپوس رو بدو کرد و گفت:
" بکسانی که در سواری از توچاپکترند توهین مکن ." اسکندر گفت :
" اگر بگذاری من او را رام می کنم و اگر نکردم قیمتش را می پردازم."
فیلیپوس خندید و قرار بر آن شد که اگر اسب را رام کرد از آن او باشد وگرنه قیمت آنرا بپردازد . اسکندر به اسب نزدیک شد ، و نخست او را رو به خورشید نگاه داشت تا سایه ی خویش را نبیند.زیرا دریافته بود که اسب از سایه ی خود می ترسد . سپس چند بار دست بر بال اسب کشید و او را نوازش کرد ، و همین که اندکی آرام گرفت ، به چالاکی بر پشت او جست.
" بو سفال " بر دو پا برخاست و لگد اندازی آغاز کرد، و کوشید تا عنان از دست اسکندر بیرون کند ، ولی چون موفق نشد در جلگه ی هموار آغاز به تاختن کرد و اسکندر نیز او را گذاشت و گاه مهیمززد و به دویدن تحریکش کرد،تا آن که اسب خسته و رام شد و سرانجام از رفتن بازماند .
وقتی که اسکندر با " بوسفال " نزد پدر باز آمد ، فیلیپوس که از شادی در پوست نمی گنجید ، به او گفت : "اسکندر ، مقدونیه برای تو کوچک است ، در فکر کشور فراختر باش!" از آن روز رشته ی دوستی اسکندر با آن اسب سرکش تیزتک استوار شد. بوسفال جزا سکندر به کسی اجازه ی سواری نمی داد، و هرکس را که جز او بر پشتش می نشست بر زمین می زد و با لگدی می کشت .امّا همین بود که اسکندر را از مرگ نجات داد .
در یکی از جنگهای اسکندر " بوسفال " به دست پادشاه دشمن افتاد . شاه مقدونی بدو پیغام داد که اگر مویی از اسبش کم شود ، تمام مردم آن دیار را خواهد کشت ، و آن پادشاه بوسفال را با هدایایی گرانبها به نزد اسکندر باز فرستاد.
عاقبت بوسفال در جنگی که اسکندر در کنار رود سند بایروس پادشاه هند می کرد ، کشته شد ، یا به قولی از پیری مرد ، زیرا که سی سال از عمرش می گذشت.
اسکندر از مرگ او به سختی اندوهناک شد. جسدش را با تشریفات مخصوص به خاک سپرد و در کنار گورش شهری ساخت که آن را بوسفالی نامیدند.
کالیگولا CALiGULA
از اسبان معروف تاریخ یکی هم اسب کالیگولا امپراتور روم است. کالیگولا در بیست و پنج سالگی امپراتور شد و معاصر با اردوان سوم شاهنشاه اشکانی بود.در آغاز امپراتوری یک چند با مردم روم با مهربانی و عدالت رفتار کرد. پس از آن ناگاه تغییر اخلاق داد و به زشت کاری و جنایت و مردم کشی پرداخت.
جمعی از افراد خانواده خود را بی هیچ گناه کشت، و بسیاری از رجال و توانگران روم را هلاک کرد،تا بر دارایی ایشان دست یابد. سرانجام نیز کار جنونش بدانجا رسید که می گفت :" ای کاش همه ی مردم روم یک سر داشتند تا می توانستم آن را به یک ضربت از تن جدا کنم!"
این امپراتور دیوانه ی خونخوار اسبی داشت به نام " این سی تاتوسINCITATUS " که نزد وی بسیار عزیز و گرامی بود . برای این اسب اصطبلی از سنگهای سماق و مرمر ساخت و کاخی رفیع بنا کرد،و او را در آن کاخ میان اثاثه و اسباب خانه ی گرانبها و مجللی جای داد. پس از چندی نیز آن حیوان خوشبخت را به عضویت مجلس سنای روم مفتخر گردانید و مانند سناتورهای رومی لباس سفیدی که به حاشیه ای ارغوانی آراسته بود، در برکرد.
این سی تاتوس غلامان ویساولان و ملازمان مخصوص داشت. " کالیگولا" بنام اسب خود از رجال و سناتورها و اعیان روم دعوت می کرد. هرکس که به خدمت اسب می رسید ، مجبور بود که پیش پایش به زانو درآید و بر سُمش بوسه زند.سپس همه ی میهمانان با میزبان چهارپای خود پشت میز طعام می نشستند.
" این سی تاتوس"را در ظرفهای عاج یونجه می دادند و در جامهای طلا شراب می نوشاندند.
اسب امپراتور اول از جام شراب جرعه ای می خورد ، سپس کالیگولا نیم خورده ی او را به کسی که از میان میهمانان محترم تر و عزیزتر بود،می داد.
روزی یکی از میهمانان ، که از دیگران دلیرتر و جسورتر بود همین که امپراتور جام شراب نیم خورده ی اسب را به دستش داد ، از جای برخاست و جام را به سختی بر سر اسب کوفت . کالیگولا از این کار چنان خشمگین شد که بی درنگ دستور داد او را بر زمین افکندند و با تازیانه و چوب زدند. سپس امر کرد که پیش پای اسبش به زانو درآید و از کرده عذرخواهی کند. اما آن مرد دلیررومی از این کار نیز سرباز زد و با اشاره ی امپراتور دیوانه سر بی باکش را به ضرب شمشیر میان دست و پای آن اسب انداختند.
چند روز بعد " کالیگولا"اسب خود را به عالی ترین مقام روم مفتخر ساخت و به مردم شهر روم اطلاع داد که می خواهد او را به مقام کنسولی روم منصوب کند!
ولی رومیان که از خونریزیها و دیوانگی های او به جان آمده بودند ، چون مشاهده کردند که اگر"این سی تاتوس"کنسول شود ،محکوم اوامر حیوانی تازه خواهند شد ، به کشتن کالیگولا کمر بستند و کرآس   CREaS نامی بضرب خنجر امپراتوری روم را از وجود آن غول آدمخوار خلاص کرد.
اسب یزدگرد اول ساسانی(معروف به بزه کار)
یکی از اسبان قدیمی ایران نیز اسبی است که یزدگرد اول پادشاه ساسانی،معروف به بزه کار را هلاک کرد.یزدگرد اول در آغاز پادشاهی خود چون می خواست از اختلافات سیاسی و مذهبی ایران و روم بکاهد و از ایجاد جنگ جلوگیری کند ، با اقلیت عیسوی ایران مهربانی و مدارا می کرد . به همین سبب روحانیون زردتشتی و بزرگان ایران او را دشمن می شمردند.
مورخان رومی و عیسوی این پادشاه را به مردانگی و بلند همتی ستوده اند ، ولی نویسندگان ایرانی و اسلامی او را ستمکار و طماع و بی ایمان خوانده و نوشته اند که سرانجام فرشته ای به صورت اسب ظاهر شد و او را هلاک کرد. داستان مرگش ازاین قرار است:
یزدگرد در اواخر عمر از اخترشناسان و غیبگویان پرسید که در کجا خواهد مرد ؟
ایشان در جواب گفتند که مرگش در محل " چشمه سو " یا " چشمه سبز" توس خواهد بود.
یزدگرد سوگند خورد که به هیچ وجه به آن چشمه نزدیک نشود. اما سه ماه نگذشت که روزی از بینی اش خون جاری شد و از دوای پزشکان بهبود نیافت. موبد موبدان یا رئیس روحانیون زردشتی ایران ، به او گفتند که این مکافات یزدانست ، چون تو سوگند خوردی که به " چشمه سو" نروی و خواستی از مرگ بگریزی ، خداوند ترا بدین بیماری گرفتار کرد . . . اکنون باید که با میل و رضا بدانجا روی و پیش پروردگار توبه کنی و خود را به اراده ی او بسپاری . یزدگرد به " چشمه سو" رفت و از آب آن چشمه بر سر وروی زد و بیماریش بهبود یافت اما پس از چند روز از آن محل آزرده شد و درصد بازگشت برآمد.
ناگهان روزی از میان آب چشمه اسبی زیبا و خنگ و چالاک برآمد و نزدیک کاخ شاهی رفت . بزرگان و سران کشور از عهده ی گرفتنش برنیامدند . ولی چون یزدگرد بدو نزدیک شد آرام گرفت و گذاشت که شاه بر او زین گذارد و لگام زند و سپس یزدگرد پشت دوپای او رفت تا دمش را گره کند.
ناگاه اسب با سُم آهنین لگدی سخت بر سرش کوفت و مغزش را پریشان کرد " در سال 419 یا 420 میلادی" ، نویسندگان قدیم ایران معتقدند که این اسب فرشته ای بوده است.
شبدیز اسب خسروپرویز
دیگر از اسبان تاریخی ایران شبدیز یا شبرنگ اسب معروف رومی خسروپرویز است که مانند شب سیاه و بقولی چهار وجب از اسبان جهان بلندتر بود.
خسرو این اسب را بقدری دوست می داشت که از طعام مخصوص خود به او می داد، و سوگند خورده بود که هرگاه کسی خبر مرگ شبدیز را بوی رساند ، بی درنگ کشته خواهد شد.
روزی که شبدیز مرد میرآخورشاه هراسان نزد باربد رامشگر مشهور خسرو رفت و چاره خواست . "باربد"او را دلداری داد و چون بخدمت خسرو رفت چنگ برگرفت و در ضمن آواز گفت که:"شبدیز دیگر نمی چمد و نمی جنبدو نمی خسبد."
خسرو از شنیدن آن آواز بی اختیار فریاد زد:"بدبخت !مگر شبدیز مرده است؟"
باربد جواب داد:"شاه خود چنین فرماید!"خسرو گفت :"احسنت برتو که هم خود و هم دیگران را از مرگ خلاص کردی."این قصه در برخی از داستانهای اروپایی نیز به صورت های گوناگون روایت شده است.
از آن جمله یکی قصه ملکه ی "تیردانه بوده است" است که به همین حیله شوهر خویش گورم پادشاه دانمارک را از مرگ فرزندانش " کنود دانیست".آگاه کرد و دیگری قصه ی اسب سفید و عزیز هانری چهارم پادشاه فرانسه ، که خبر مرگ او را نیز عیناً یکی از درباریان وی به تقلید " باربد" در دهان شاه گذاشت:
پس از مرگ شبدیز خسرو آن اسب را با تشریفات خسروانی به خاک سپرد،و دستور داد از او مجسمه ای سنگی ساختند و هروقت که برآن مجسمه نظر می کرد ،می گریست.
شیرین معشوقه ی خسرو نیز اسبی است بنام گلگون که ظاهراً با شبدیز از یک مادیان زاده بود.
اسب مازپا "MAZZEPPA"
اسب مازپا       MAZZEPPA یکی از اسبان نامی تاریخ نیز اسب مازپا است .
"ژان مازپا" ، از نجیب زادگان لهستان در قرن هفدهم میلادی بود.در جوانی ملازمت " ژان کازی میر CASIMIR" پادشاه لهستان را اختیار کرد. سپس به خدمت یکی از بزرگان آن کشور داخل شد. مخدوم تازه ی اوچون شنید که "مازپا"بازن زیبایش روابط پنهانی دارد، او را برهنه بر پشت اسب وحشی بست و در دشت رها کرد.اسب وحشی " مازپا" را به " اوکرانی UKRANIE"برد و در آنجا قزاقان اورا به گرمی و مهربانی پذیرفتند.کم کم کارش بالا گرفت و از طرف پطر کبیر ، تزار روسیه ، به مقام شاهزادگی مفتخر شد.ولی چندی بعد به خیال مستقل ساختن " اوکرانی" با شارل دوازدهم پادشاه سوئد ، حریف سرسخت پطر ، دست به یکی کرد و شارل به تحریک او در جلگه " پلتاوا POLTAVA" با پطر کبیر مصاف داد و شکست خورد " مازپا" نیز ناچار به رومانی گریخت و آنجا درگذشت . "لرد بایرنLORD BYRON"شاعر معروف انگلیسی قطعه ای در ستایش " مازپا" سروده است.

دكتر محمد رضا بيگدلي ضیغمی

 

 

ارتباط با شاهو صالحي


لطفا جهت اجرای نقالی با شماره

09213904038

تماس بگيريد

ويا به شماره پيام كوتاه ،پيامك بزنيد

********************

شماره پیام کوتاه

30004855005500

 

*****************

شماره همراه شاهو صالحی

989121953642+

*****************

شماره فكس

02189775305

***********************

morshed.shshoo@gmail.com

morshed.shahoo@yahoo.com

************************

آدرس هاى سايت

www.Shahoo-salehi.com

www.Shahoo-salehi.ir

www.naghal.com

www.naghal.ir